به نام او
سلام . . . سلام به همه اون کسایی که توی این مدت دیدن من اومدن و نیومدن . ابراز لطف کردن و . . . سپاس.
این آخرین آپدیت من توی کلبه ی برفیه. می خوام اسباب کشی کنم .از این به بعد پذیرای شما هستم در اگر به خانه ام آمدی . . .
به امید دیدار
یا حق . . .
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:23  توسط زهره
|
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
تا بعد . . . 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:17  توسط زهره
|
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشترمي شد. بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن
آوای آزاد را شنیده ای؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:2  توسط زهره
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 22:4  توسط زهره
|
تو را نمیدانم، اما ...
اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود ...
و نه زیر ماهتاب
ولی روزگار ... باره و بارها ...
نگاه ما را در هم آمیخت،
تا به تو بیاندیشم،
و این بار ...
از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم!!
هر چند همگان
این نگاه را خالی از فکر پنداشتند،
و من هنوز نمیدانم
که ابتدا ... اندیشیدم و عاشق شدم
یا ... در پی عشق به فکر فرو رفتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:19  توسط زهره
|
از تو چه پنهان نازنین , چند شبی ست چشم روی چشم نگذاشته ام
اما اگر بیایی حاضرم چشم روی دیوار بگذارم تا به بهانه ی بازی باز هم نفهمم کدام وری
می روی !
و هی بگردم و هی بگردم محتاطانه و سرک کشان , مبادا تو زود تر از من سر از جایی همین نزدیکی ها در آوری و دستت زودتر به دیوار برسد
و خیالت را که راحت راحت کردم از اینکه خودم را خوب به خریت زده ام ، و تو هم وقت کردی حسابی دور تر شوی , این بار جسورانه تر در به در می شوم و گور به گور ، به دنبال کسی که بازی را نیمه کاره رها کرده رفته !
من قول می دهم آن قدر بگردم تا هیچ وقت پیدایت نکنم , قول می دهم جر زنی کردن را هم از تو یاد نگیرم !
حالا میایی بازی کنیم ؟ من چند شبی ست چشم روی چشم نگذاشته ام !
طعم گس خورشید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23:1  توسط زهره
|
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه ، مهرم نور
دشت سجاده ی من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در لحظات سبز سحرو افطار ، التماس دعا . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 23:39  توسط زهره
|
اچ . آی . وی
بدجوری نگاه می کنید
اچ آی وی چشمانتان که مثبت نیست خانوم!
می بخشید
تقصیر من نیست
می ترسم با یک نگاه هرجایی
شعرهایم ایدز بگیرند
"ابراهیم شیرگیر"

هنوز
قدیمی ترین واژه آشنایی
تازه ترین کلام دیدار است،
اگر امروز . . . برای آن هم نرخی تعیین کنند،
فردا . . . با اولین سلام،
کلاهت برداشته می شود!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 8:42  توسط زهره
|
از خانه بیرون می زنم، اما کجا امشب . . .
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها، روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب،
می دانم، آری، نیستی، اما نمی دانم . . .
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب،
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما . . .
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها . . . سایه ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب!
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب . . .
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه . . .
بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب . . .
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من!
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟!
محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 1:13  توسط زهره
|
هلیا! احساس رقابت احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم. رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود. تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید. من این را بارها تکرار کرده ام هلیا ! _ و چیزی نیست که برکنار مانده باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 23:56  توسط زهره
|